تبليغاتX
آمـــــار وبــــلاگ
آمــــــار بــــازديــــدکــنــنـدگـــــان :
نـــظـــر یادت نره
New Page 2

This free script provided by webloger site

دنــیـــای هــســتــی
 

سلام ...

 

 بهترين لحظه هاي من ، لحظاتي بودكه در كنار شما بودم ...

 

 ولي هر آغازي يك پاياني داره و فكر مي كنم پايان قصه دنياي هستي نزديك

 

 شده باشه

 

همتون رو به دست خدا مي سپارم ... و آرزوي سعادت واسه همتون دارم ....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 20:36  توسط هــســتـــي  | 

 

 

 

سلام دوستان خوبم

 من اومدم اميدوارم حالا حالا ها بتونم در خدمتتون باشم

 

فكر ميكردم كه از گنجشكها كم نيستم

حال مي بينم كه حتي قدر آن هم نيستم

دورشو از پيش چشمم گل فروش پير،من

ديگر آن ديوانه گلهاي مريم نيستم

پا به جنگل مي گذارم آهوان رم مي كنند

از چه مي ترسيد آهوها؟من آدم نيستم

هر نسيمي مي تواند شانه ام را بشكند

بادهاي هرزه ميدانند محكم نيستم

شبنمي سرمست بودم روي گلبرگي سفيد

چشم واكردم همين امروز ديدم نيستم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 13:9  توسط هــســتـــي  | 

 

 

 

سلام دوستای خوبم

 

 

توی این مدت که بودم  دنیای هستی پر شده از یه دنیا خاطره ،خاطره های خوب و به یاد موندنی

دوستتون دارم و واسه ی همتون آرزوی موفقیت می کنم ...

امیدوارم  یه روزی بتونم دوباره بیام و خاطره هامو زنده کنم ...

هیچ وقت فراموشتون نمی کنم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 18:29  توسط هــســتـــي  | 

 

سلام دوستای گلم ...واقعا حیفم اومد آپ نکنم ...

 

شب خوبی رو واستون آرزو می کنم ...

 

هر چه از روشني و سرخي داريم برداريم...

 

 كنار هم بنشينيم و بگذاريم كه دوستي ها سدي باشند در برابر تاريكي ها...

 

 بگذاريم هر چه تاريكي است  و هر چه سرما و خستگي هست تا سحر از وجودمان رخت بربندد

 

 

تا صبح شب يلدا بيداري را پاس داريم...

 

 

 و سرخي انار را اسلحه اي سازيم براي نبرد با ظلمت...

 

 

 تا صبح راهي دراز باقيست ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:18  توسط هــســتـــي  | 

 

دوستان خوب دوست داشتني من سلام  خيلي دوستون دارم

 

يكي از دوستاي خوبم مي گفت نوشته هاي خودتو بنويس تو وبلاگت . باشه چشم  هر چي شما بگيد...

 من از اين به بعد سعي مي كنم نوشته هاي خودمو بنويسم ولي ديگه ببخشيد اگه چرت و پرت مي نويسم بايد تحمل كنيد .

 

مي خواستم از همه اونايي كه ميان قدم بر چشم من مي ذارن (ديگه چشم واسمون نمونده ) ميان تو وب تشكر كنم من رو به عنوان خواهر كوچيكتر خودتون بدونيد .

 

خيلي دوستون دارم هميشه دوست داشتم حداقل يه دونه داداش داشته باشم ولي حالا اينجا داداش هاي خيلي خوبي دارم مخصوصا داداشي گل خودم ...  همين طور آبجي هاي مهربون  خيلي دوستون دارم...

 

به خدا خيلي واسم عزيز هستيد همتون ...

 

دنياي هستي اينجا يه دنيا خاطره داره ...خاطره هاي خوب و دوست داشتني  ... هيچ وقت فراموشتون نمي كنم ...

 

خدايا دوستاي خوب منو هيچ وقت ازم نگير... خدايا هيچ وقت ما رو تنها نذار...

 

دوستان خوبم من يه مدت نمي تونم بيام  آخه ديگه امتحاناتم شروع شده  منم كه از اول ترم  تا حالا هيچي درس نخوندم .... يه مدتي نمي تونم بيام اپ كنم و بهتون سر بزنم  ولي سعي مي كنم زودتر بيام ...

 

توي اين مدت دلم واستون خيلي تنگ مي شه ...خيلي دوستون دارم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:57  توسط هــســتـــي  | 

 

 

خدا گفت : زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟


لیلی گفت : من .


خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت
سینه اش آتش گرفت.


خدا لبخند زد .لیلی هم .


خدا گفت : شعله را خرج کن .زمین را به آتش بکش .


لیلی خودش را به آتش کشید.خدا سوختنش را تماشا می کرد.


لیلی گر می گرفت.می ترسید .


می ترسید آتشش تمام شود .


لیلی چیزی از خدا خواست .خدا اجابت کرد .


مجنون سر رسید .مجنون هیزم آتش لیلی شد .


آتش زبانه کشید .آتش ماند . زمین خدا گرم شد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 9:12  توسط هــســتـــي  | 

 

آنگاه که ضربه های تیشه زندگی را به ریشه آرزوهایت حس می کنی به

یاد بیاور که زیبایی شب ها از شکستن قلب ستارگان است...اگر شکستن

قلب و غرور عاشقان صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران می کردند...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 8:11  توسط هــســتـــي  | 

 

تصوري داشتم خيال مي كردم كه در كنار ساحل با خدا قدم مي زنم درآسمان تصويري از زندگي خود را ديدم

در هر قسمت جاي دو پا ديدم يكي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا

وقتي آخرين تصوير زندگيم را ديدم به جاي پا روي شن ها نگاه كردم

ديدم كه چندين زمان در زندگيم يك جاي پا بيشتر نيست دريافتم كه اين در سخت ترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده...

براي رفع ابهام از خدا سوال كردم

خدايا فرمودي كه اگر به تو ايمان بياورم هيچ زماني مرا تنها نخواهي گذاشت ،

ديدم كه در سخت ترين لحظات زندگيم فقط يك جاي پا بيشتر نيست...

چرا در زماني كه بيشترين نياز را به تو داشتم تنهايم گذاشتي ؟

خدا فرمود :فرزند عزيزم تو را دوست دارم و تنهايت نمي گذارم ،

در مواقع سخت اگر يك جاي پا مي بيني،

در آن لحظات تو را به دوش كشيده ام ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 16:10  توسط هــســتـــي  | 

 

 

زندگي سبزترين آيه در انديشه برگ ...

زندگي خاطر دريايي يك قطره در آرامش رود ...

زندگي حس شكوفايي يك مزرعه در باور بذر ...

زندگي باور درياست در انديشه ماهي در تنگ ...

زندگي ترجمه روشن خاك است در آيينه عشق ...

زندگي فهم نفهميدن هاست ...

زندگي پنجره اي باز به دنياي وجود ...

تا كه اين پنجره باز است جهاني با ماست ...

آسمان، نور ،خدا ،عشق ،سعادت با ماست ...

فرصت بازي اين پنجره را دريابيم ...

در نبنديم به نور در نبنديم به آرامش پر مهر نسيم ...

پرده از ساحت دل برگيريم ...

رو به اين پنجره با شوق سلامي بكنيم ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 15:13  توسط هــســتـــي  | 

 

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته

و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده

زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی

حس کنی که هنوز دوستش داری

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی

که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

چقدر سخته تو خیال ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقت دیدنش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه

دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داري ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 7:24  توسط هــســتـــي  | 

 

کدهای خفن جاوا اسکریپت

JavaScript Codes